سر به دار و غم دچار و غمزه مستان ز یار
سینه سوزان چو نار و مأمن رندان به غار
زین فلک درمان طلب کردم که در جانم فتاد
قلب بیمار و دل زار و دوا از سم مار
" باز هم طلوعی بی ثمر ... "
ای کاش چشمان دریا هم از سوز این آه تر می شد
در سراپرده رندان جهان بیداری
من و این قافله مست و ز دین بیزاری
دل خود را به بدان مسپر و از یاد ببر
این همه سردی و بی حرمتی و بی عاری
چنان سرگشته و حیران حواسم را زکف دادم که گویی شرط لافکری مقدم بر ثنا دیدم
نمی دانم چرا قلبم به سوی کعبه می خواندم که در رُکن یمانی عطر و بویی از وِلا دیدم
پس از میثاق عهدم با حَجَر این دل تمناگو که ناگه با قدم هایم زِ هر مروه صفا دیدم
سپس نبضم مرا کنجی ز تلقینش هدایتگر که با سوز دلش آن سان ز زمزم من شفا دیدم
همی نوبت به سَر آمد سَرم را وعده آنجا که گویی سِرّ این بی سَر پسر را در مِنا دیدم
ز دل خواهم که لب هایم نوایی چون دعا خواند قبول افتد به سردابی که در سُر مَن رَئا دیدم
دگر هیچم نفس در سینه نتوانم کشیدن دو لب بستن به زیر خاک و در صحرا رمیدن
بسان بره ای تنها میان گله ای گرگ که تنها مأمنش جستن به دریاها پریدن
چنان دردی درونم را به تسخیرش در آورد به خوابم رفت و دست از آن دو صد رؤیا کشیدن
اگر تنهاییم نزدم بماند هم نپوسد به عهدم من وفادارم بهَش همدم ندیدن
رهایی نیست از کِردم که هر دم می خرد درد چنان ارزان که گویی ابری از دریا رسیدن
جگر را خون کند ماندن درون کینه و خشم عقابی در لجن، مردار و صد طعنه شنیدن
گمانم می برد باید تنم را بهر سرما بیارایم خوشش آید، نه از من دل بریدن
دلم را چون سرابی ریگ ها در بر گرفته درونم را بسی فرسنگ ها آتش گرفته
نمی دانم چرا دل نزد هر آبی که بردم بسان سنگ چخماقی درونش گُر گرفته
ز یادم نگذرد یادش، صدایش یا که بویش به هر لحظه دو دستم بهر شکرش جان گرفته
دمی خلوت برد قلبم ز عجزم سوی کویش دگر باری وجودم از فراقش غم گرفته
سزای آن همه لطفم هزاران فتنه و درد که می بارد چو آذرسنگ، دل ماتم گرفته
نشاید بهر این گوهر که اندازم به دورش ولی یادش بگیرد هُرم و دل آرم گرفته
گریزم از دو چنگش سر گذارم سوی صحرا سرابی بهتر از بحری که از من جان گرفته
از دادها بیدادها ناگفتنی هست از دل گذر کردی بسی رنجیدگی رست
تا کی توانی با خودت مشکل گشایی از بس خودت را سرزنش کردی کجایی
چشمت همی بستی که دیگر اشک کافیست سودی نبردی از دلت بس خون فشانیست
دل را به دریا می زنی آبی بنوشی ناگه به زیر آن دو صد عمقی خموشی
شاید بیابان هم تو را نتوان پذیرد طوفانی از شن آورد جان را بگیرد
از برف و باران هم نباید انتظاری بر دل نشانی از دو چشمت خون بباری
آهی که شاید بسته دستت را چه دانی پس اندکی بنگر به خود شاید بدانی
در این خلوت، سیاهی بینی و نفرت به روز و شب ببارد ترس و هم وحشت
خیال خام تو مهتر تو هم استر به هر سو خوانَدَت رفتن ز تو حرکت
بسان کبکی از ترست شوی هر دم به زیر برف و تن دادن به هر ذلت
که گویی جوهرت خشکیده و نفست ز تلقینش به گوشت خوانده از سهمت
دو چشمت گر بشوید دیده با اشکت نشانی در ورایش بینی از رحمت
ندایی از منادا آورد راهی نشان دادند و گویندت کمی همت
اگر رفتی تو ره را غبطه خوردندت که غیر از این بماند بر تو از حسرت
نفس هایم چو یک ساعت به پشت هم زمان خواهد
نمی داند که قلبم را به هر مشکل توان کاهد
خدا داند که بیمارم، دوایم را نمی دانم
به فقر من نمی ماند هوایی تازه می خواهد
سیاهی یا کج اندیشی برایم همچو سم ماند
که هر لحظه به عمق چاه و افتادن ز دل خواهد
ولی خورشید و نور و گل به چشمانم شفا ماند
از آن رنجم، دل داغم حرارت ها دو صد کاهد
ولی تسکین دردم را به اندک حس کنم هر دم
که فکرم ذهن درگیرم ز من گویی صفا خواهد
اگر مانی برایم گل تو جمعی را رضا بخشی
دو چشمم، عقل و قلبم، ذهن پر دردم همین خواهد
خدا را صد هزاران سجده کردن از برای تو
که شکر نعمت خلقت ز شرم من نمی کاهد
گریه ات همچو تبر بر کمر ما بنشست
نفسم را به شمارش زد و از دام بجست
گر دو چشمت دل و جان از بدن ما بربود
نم نم قطره اشکت قاتلی روح کش است
شب ز ره آمد و چشمان ترم را بربود
ور نه آن نور مه و سوی ستاره بنمود
این دل خسته و رنجور به امید سحر
ز شعف دیده به زلفت لحظاتی بگشود
دو صد افسوس شمعی را
تحمل نیست در سرما
چه سرمایی که تنها را
به خوابی برد بی فردا
من
زمزمه غنچه گلی سرخ
که از شهد وجودش
همه فکر و خیالم
شده مدهوش نگاهش
به دو گوشم
که همان رود خروشم
که رسد نزدم و جوشم
ز تو خواهم
در این امواج بی ساحل
که خون ریزد به پای ما
سخاوت ها تو صد بینی
ز مهر حق به کام ما
و شبی تاریک و سرد
که از سرمای ستاره های ناپیدایش
شبگردی در قعر تنهاییش
به دنبال شعله شمعی می گردد
برای آب کردن قندیل های آویخته از چشمان سرمازده اش

